
و خورشید
دست می کشید لا به لای موهایت انگار
می درخشیدند گیسوانت
و روی سطح آب
پاهایت بلوغ نور را می شکستند
ومنتشر می کردند مهربانی شط را
وقتی که دستها می افتند ٬
و نیست دستی ٬
که بگیرد ٬
باز میخواند پرنده ای؟
چشمی که تر نگردد ٬
دستی که پاک نکند ٬
بازی ٬ کودکی خواهد داشت ؟
ابروها نمی خندند ٬
و گونه ها غمگین ٬
باران باز ٬
خاک را خواهد شست ؟
لب ٬
کبود ٬ .. ٬ خاموش ٬
دیگر نمی خندد٬
و بوسه بر باران نمیزند ٬
دست ها ٬
با تعجب لبها را نمیگیرند ٬
تا چشم ها بزرگ تر شوند ٬
شرم نیست ٬
دلهره ای هم ٬
عشق ٬ کتاب ٬ درد ...
فقط دست هایی افتاده
لبی خاموش
وچشمانی بسته ٬
که سپید پوشیده اند .
واشک می ریزند ٬
چشمها و دستانی که
سیاه پوشیده اند.
وقتی كه تمام سلول های بدنت طعم تلخ خیانت را چشیده باشند ، شاید سنگینی كیسه ای كه در آن تمام گذشته ات انبار شده است را تازه روی قلبت احساس كنی ، شوقی را كه به انتظار نشسته بودی ، شاید وهمی بوده است ، و دردی كه پیش بینی می كردی شاید بیشتر از چیزی باشد كه منتظرش بودی ، شاید به قول انسانهای صبور تو فقط دچار یك حمله عصبی شده ای ، امیر ( من ) ، بارها دیده ام كه دوستان رهایت می كنند ، در حالیكه ایستاده اند ، نگاهی از سر { .... } به تو می اندازند ، با نفسی عمیق نگاهشان را از روی چشمانت بر میدارند و با سری كه به پایین سُر میخورد به عقب می چرخند و روی بر میگردانند ، و در میان وجود عمیق یك مه محو میشوند ، مه-ی كه حقیقت ناب است ، شاید در میان اشكهایت صدای غمگین تری از صدای خود شنیده اند ، شاید آنقدر به چشمانت خیره شده اند كه تمام وجودشان را درون تو باز یافته اند و از ترس تماشای خودشان روی بر می گردانند ، ... ، آنها رفته اند ، اكنون صدای قلبت تنها آوایی است كه میتواند مرثیه ای باشد برای لحظه هایی بی اوج ، به قول سهراب : « اتاق خلوت پاكی است . برای فكر ،چه ابعاد ساده ای دارد ! » ( این شعر سهراب همیشه مرا به یاد سفید می اندازد ، بدون صحبتی از رنگ )، اما اتاقی كه مرا پوشانده شلوغ است ، ولی پاك است ، در واقع شلوغ پاكی است، پاكی ذهن ؛ انسان را به زوال می كشد ، اشتباه نكن ، دقیقا درست است ، صداقت گفتاری كه صداقت دیدن را تصدیق می كند ؛ صداقت دیدنی كه صداقت تفكر را تصدیق میكند ، و صداقت تفكری كه صداقت در فریب خوردن را تصدیق می كند ؛ فقط لحظه هایت را دچار تشویش خواهد كرد ، دوستان رفتند ، رفته اند و خواهند رفت ، ولی من منتظرم ، چشم در راه صدایی كه خواهد آمد ، و طنین زیبایش را به مرثیه ام ترجیح خواهم داد ، ... ، آه چقدر بد جمله میسازم و چه ناقص می نویسم ، هیچ وقت نتوانستم صحبت كنم ، نتوانسته ام و نخواهم توانست ، چون چیزی برای به دست آوردن ندیده ام ،چون نخواسته ام ، دوستان برگردید ... ، میتوانم چیزی بگویم تا شما را به دست آورم ، ولی همیشه صحبت كردن ذات زیاد ه خواهمان را نمایان خواهد كرد ، و « من » ی كه در میان سینه نهفته ایم ،قصد مالكیت دارد ،...، من غمگینم ، فقط همین !
شاید دل ٬
هوای زایش تازه ای به تن دارد ٬
شاید دل ٬
طلوع تو را از میان پرده نورانی منتظر است ٬
شاید دل ٬
عطر کفشهای بهار را شنیده است ٬
و شاید همین دل ٬
فقط کمی تنگ است .
به خودم پشت می کردم ، از خودم می رنجیدم ، خودم را می پرستیدم و لبریز می کردم ، ... ، تنها در اتاق تنم ، میان دیوارهای تاریک ،.... اما همیشه مرا صدا می زد بی آنکه نامم را بر زبان آورد، مرا فریاد می زد ، مرا جذب می کرد ، .. حقیقت داشت حقیقتی که مرا دراتاق تنم به حقیقت رسانده بود ،... اما صدایم می زد بی آنکه نامم را بر زبان آورد ، بیدار بودم ، به خودم پشت می کردم ، پس حقیقت داشت ، روشناییش را می تاباند و مرا به عذاب دعوت می کرد ،...، و صدایم می زد بی آنکه نامم را ......
هر چه بیشتر به گذشته فکر میکنم بیشتر در آن فرو میروم ، اما هرگز اولین تصویری که در کودکی دیده ام را به خاطر ندارم ، .. اگر صحنه های مبهمی که میگذرند را ورق میزنم ، نمیتوانم برای هیچ کدام زمان بندی خاصی انجام دهم ، .. اینکه دقیقا کدام صحنه زود تر از بقیه رخ داده ، ... تصویر قدم زدن در خیابان ، رسیدن به کوچه خودمان ، در راه بازگشت به خانه ، .. همان تصویری که سالهای سال تکرار شده ، لحظه هایی که در تمام مراحل رشدم آنها را سپری کرده ام ، اما همیشه احساسهای عجیبی در پس هر کدام از این تکرار ها پنهان می شدند ، شاید در راه بازگشت به خانه شادمان بوده ام وشاید بر عکس ، شاید تمام روح کودکی ام را در یکی از روزهای بازگشت، به لذت خوردن یک غذای مطبوع شادمان کردم ، و شاید احساسات ظریف و خوش حالت آن دوران را در همان روز، درگیر و بیمار جدالی که چند ساعت قبل از آن در مدرسه رخ داده بوده ساختم ،... ، این گذشته دست نیافتنی و دور ، به مدت چند سال تکرار ، تمام خودش را روی خودش انبار میکند ، تا روح خسته من در به خاطر آوردن مو به موی آنها عاجز بماند ، .... ، چند روز پیش پس از سالها دوری از این تصویرها فرصتی پیش آمد تا همان راه بازگشت را به سوی خانه طی کنم ، اما اینبار یک نفر توجه ام را به خود جلب کرد ، ... گدایی که روی پل عابر پیاده نشسته بود ، همان پیر زنی که همیشه در حال مناجاتی عجیب بود ، به طرف او حرکت کردم و در گوشش گفتم : تو که سالهای سال عبور مرا از این مسیر به تماشا نشستی ، تمام آن روزهایت را به خاطر می آوری ؟
ابزارم را در گوشه ای از فضا قرار میدهم ، کنج اتاق یا روی قفسه های بی رنگ، یا بالای سرم ... نمیدانم ، ... نمیدانم افکارم به کدامین سو میروند ، در قسمتی معلق و بی نور که نمیدانم کجاست اما همیشه به آنها دسترسی دارم ، ... حتا روزی را که جوجه هایم را می کشتم به خاطر می آورم ، ...
اما چیزی هست که فراموش کرده ام ، مثل لحظه هایی که چیزی برای خوردن میخواهم و نمیدانم چه میخواهم ، ... شاید اشتباه میکنم ، شاید همه چیز مرتب است و باید به زندگی روزمره ام ادامه دهم ، .. اما دلم میخواهد به درون مغزم فرو روم و به افکار مارپیچم خیره شوم ، ... ، آزارم میدهند و طردم میکنند و باز هم مرا جذب میکنند ، حتا افکارم از ضعف من آگاهند ، گاهی خیره میشوم و بی حرکت میمانم و تمام اندامم سست میشوند ، بیهوش میشوم ، و هیچ حرکتی به سوی بالا ندارم ، به سوی چپ ، به سوی ... نمیدانم ، دقیقا نمیدانم ، فقط میخواهم بخوابم ، سرم را روی زمین بگذارم و فکر کنم ، به شلوارهایم که شسته ام و چروکشان آزارم میدهد ، به جوراب هایم ، به کفشهایم ، که کثیفند ، وای ، ... ، باید تمیزشان میکردم ، ... فردا با یک نفر قرار دارم ، با کی ؟ ..... ، با .. با ... ، نمیدانم ، صدای ضربه های پی در پی می آید ، اما من هنوز خوابیده ام ، انگار یک نفر از همسایه ها قاب عکس بزرگی را با میخ به دیوارش میکوبد ، ... ، چرا نمیتوانم ذهنم را آرام کنم ؟ ، .... ، اصلا چرا به میخ همسایه فکر کردم ، ... نمیدانم ، ... شاید یک نفر سرش را به زمین میکوبد و خشمگین است ، اما شاید پسر بچه ای در حین شادی بالا و پایین میپرد ، .... ، شاید .. شاید کشتی بزرگی به صخره بر میخورد و دوباره این صحنه تکرار میشود ، ... نمیدانم ، اما کاش مسواک میزدم ، .. آخ ! ... پشه های اتاقم ذهن مغشوشم را درگیرتر میسازند ، با صدای ترساننده و خسته کننده شان،... ، اما آیا از دیدن من خوشحال است ؟ ساعتم را نگاه میکند ؟ موهایم را میبیند ؟ چشمانم را حس میکند که خیره مانده اند و ترشحات مغزم را می پراکنند !؟ ... ، از چه میگویم که نمیدانم ، ... کاش یک نفر بود ، ... یک نفر که دستانم را بگیرد تا از جایم بلند شوم ، .... نمیخواهم ، ... نمیتوانم ، ابزارم مال شما ، .... کاش یکی مرا از ذهنم نجات دهد ...

بیا باز هم مشق شب بنویسیم ،
بیا تا بدویم ،
من هیچ کدام از این چیزها را نمیدانم،
چیزهایی که وقتی بزرگ شدم فهمیدم ،
همه شان مثل یک فریبند ، یک رویای تاریک ، و میدانم که بیدار خواهم شد،
نمیتوانم هیچ کدامشان را به اندازه قوانین یک بازی دوران کودکی جدی بگیرم ،
چیزهایی که از اول نمیدانستم ، ... چیزهایی که دیر فهمیدم ،
انگار یکی با من شوخی میکند ،
نه، شوخی نیست
یادم نمی آید که شوخی هایم ترسناک بوده باشند ،
من ، در کوچکترین رفتار بزرگانه وا مانده ام ،
گاهی میخواهیم رفتار دیگران طوری باشد که دوست بداریمشان و بدون اینکه از رفتار بزرگانه خودمان آگاه باشیم از آنها میخواهیم که کوچک شوند ،
نیم ساعت پیش میخواستم ریز ریز شوم ، عین کاغذ ،
همیشه وقتی میخواهیم مرگ را درک کنیم ، یا وقتی آن را میبینیم ، میفهمیم که اصلا چیز جدی ای نیست ،
مثل وقتی که پیر مردی روی زمین دراز کشیده و بعد از چند بار پلک زدن چشمهایش را میبندد و دیگر آنها را باز نمیکند ،
و با خود میگوییم : زکی ! چقدر ساده بود ، همین !!!
انسان هرگز نتوانست فاصله ماوراء پیر مرد و خودش را طی کند ، و به اعماق پیر مرد فرو رود ، تا مرگ را از چشمان پیر مرد بنگرد ، ...
و درست همینجا بود ...
همینجا بود که هنر رویید .........
و هنوز انسانها با مغزهای زیبایشان ، مات و گیج ، به اطراف خود میچرخند .......
تبلیغات